![]() |
![]() |
|
|
باران را بهانه کردم
قطع شد برف را بهانه کردم آب شد گم شدن کفش هایت را بهانه کردم پیدا شد اصلاً چرا می خواهی بروی ... ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:21 توسط ابراهیم |
|
|
چه امید بندم در ابن زندگانی که در ناامیدی سر آمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی بنالم زمحنت همه روز تا شام بگریم ز حسرت همه شام تا روز تو گویی سپندم بر این آتش طور بسوزم از این آتش آرزوسوز بود کاندرین جمع ناآشنایان پیامی رساند مرا آشنایی؟ شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک ندیدم نشانی ز مهر و وفایی چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم ندانم در آن چشم عابدفریبش کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟ ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟ ندانم در آن زلفکان پریشان دل بی قرار که آرام گیرد؟ ندانم که از بخت بد، آخر کار لبان که از ان لبان کام گیرد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:55 توسط ابراهیم |
|
|
سایه ات را به آفتابی خریدم
اما تو هیچ از من نپرسیدی که این سایه را از کجا آورده ام شاید که آن را از نگاه خود تو برداشتم شاید که آن را از سر خوشه گندمی دزدیده ام و شاید آن را از سر راهی برداشته ام که مادری چشم انتظارش به آن ره بود ولی اکنون این سایه از من است و تو چه خام خیالانه به آفتاب می نگری بی آن که بدانی به زودی غروب برای پس گرفتن عاریه اش به نزد تو می آید و در آن لحظه است که سایه تو بزرگوارانه در زیر پای من قد علم می کند و هیچ کس جز ما نمی داند که این سایه از من نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 23:16 توسط ابراهیم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 22:42 توسط ابراهیم |
|
|
دشتهایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می امد من در این آبادی پی چیزی می گشتم : پی خوابی شاید پی نوری.ریگی.لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود.که صدایم می زد پای نی زاری ماندم.باد می آمد گوش دادم: چه کسی با من حرف می زد؟ سوسماری لغزید. راه افتادم یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار.بوته های گل رتگ و فراموشی خاک لب آبی گیوه ها را کندم و نشستم.پاها در آب: ((من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است! نکند اندوهی.سر رسد از پس کوه چه کسی پشت درختان است؟؟ هیچ.می چرد گاوی در کرد ظهر تابستان است سایه ها می دانند.که چه تابستانی است. سایه ها بی لک گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس!جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست: مهربانی هست.سیب هست.ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد... در دل من چیزی است.مثل یک بیشه نور.مثل خواب دم صبح. و چنان بی تابم.که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت.بروم تا سر کوه _________________ در دل من چيزيست.مثل يك بيشه نور.مثل خواب دم صبح. و چنان بی تابم.که دلم میخواهدبدوم تا ته دشت.بروم تا سر کوه...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 22:38 توسط ابراهیم |
|
|
من مرد تنهای شبم
مهر خاموشی برلبم
تنها و غمگين رفتهام
دل از همه گسستهام
تنهای تنها، غمگين و رسوا
تنها و بی فردا منم من
مرد تنهای شبم
مهر خاموشی برلبم
من مردتنهای شبم
صد قصه مانده برلبم
از شهر تو من رفتهام
كولهبارم را بستهام
بيفكر فردا، با خود و تنها
عابر اين شبها منم
من مرد تنهای شبم
مهر خاموشی برلبم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:43 توسط ابراهیم |
|
|
در جواب نامه تو
مینویسم از دل و جان چشم من هنوز به راهه ای شکسته عهد و پیمان
می نویسم از عذاب بی تو و از تو نوشتن غصه های عشقتو با خنده ای بر لب سرشتن
می نویسم از غم خود از غم تنهایی خود ثانیه های جدایی لحظه های بی تو بی خود
مینویسم تا بدونی حال من رو توی غربت من همیشه در عذابم لحظه لحظه دم به ساعت
خیلی سخته که غم تو همیشه هست تو کمینم خیلی سخته که بدونی بی تو من تنهاترینم
دل من گرفته از تو از تو و از این زمونه نمی تونم بنویسم نامه های عاشقونه
کاشکی تنها توی قلبت اسم من رو می نوشتی این جواب نامه ای بود که تو هرگز ننوشتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:58 توسط ابراهیم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 17:20 توسط ابراهیم |
|
|
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم ! در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو بمن گفتي : ازين عشق حذر كن ! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينة عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن ! با تو گفتنم : حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … ! اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت ! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ! بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 17:18 توسط ابراهیم |
|
|
عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد، زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 15:43 توسط ابراهیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
يادداشت های زير زمينی(سارا) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آذر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته چهارم بهمن 1384 |
| پیوندها |
|
حرفهای آرزو(آرزو) سایه های هنر(مهردادسایه) مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی ستاره تنها سکوت عشق تنهاترین تنهاترین(زهرا) تنهاترین تنها آروم ولی... يادداشت های زير زمينی(سارا) |
|
RSS
|
salam irani