قطع شد
برف را بهانه کردم
آب شد
گم شدن کفش هایت را بهانه کردم
پیدا شد
اصلاً چرا می خواهی بروی ... ؟؟؟
قطع شد
برف را بهانه کردم
آب شد
گم شدن کفش هایت را بهانه کردم
پیدا شد
اصلاً چرا می خواهی بروی ... ؟؟؟
چه امید بندم در ابن زندگانی
که در ناامیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها زمهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابدفریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد؟
ندانم که از بخت بد، آخر کار
لبان که از ان لبان کام گیرد؟
اما تو هیچ از من نپرسیدی که این سایه را از کجا آورده ام
شاید که آن را از نگاه خود تو برداشتم
شاید که آن را از سر خوشه گندمی دزدیده ام
و شاید آن را از سر راهی برداشته ام که مادری چشم انتظارش به آن ره بود
ولی اکنون این سایه از من است
و تو چه خام خیالانه به آفتاب می نگری
بی آن که بدانی به زودی غروب برای پس گرفتن عاریه اش به نزد تو می آید
و در آن لحظه است که سایه تو بزرگوارانه در زیر پای من قد علم می کند
و هیچ کس جز ما نمی داند که این سایه از من نیست
مینویسم از دل و جان
چشم من هنوز به راهه
ای شکسته عهد و پیمان
می نویسم از عذاب
بی تو و از تو نوشتن
غصه های عشقتو با
خنده ای بر لب سرشتن
می نویسم از غم خود
از غم تنهایی خود
ثانیه های جدایی
لحظه های بی تو بی خود
مینویسم تا بدونی
حال من رو توی غربت
من همیشه در عذابم
لحظه لحظه دم به ساعت
خیلی سخته که غم تو
همیشه هست تو کمینم
خیلی سخته که بدونی
بی تو من تنهاترینم
دل من گرفته از تو
از تو و از این زمونه
نمی تونم بنویسم
نامه های عاشقونه
کاشکی تنها توی قلبت
اسم من رو می نوشتی
این جواب نامه ای بود
که تو هرگز ننوشتی
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی،
ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!