سایه من!
سایه ات را به آفتابی خریدم
اما تو هیچ از من نپرسیدی که این سایه را از کجا آورده ام
شاید که آن را از نگاه خود تو برداشتم
شاید که آن را از سر خوشه گندمی دزدیده ام
و شاید آن را از سر راهی برداشته ام که مادری چشم انتظارش به آن ره بود
ولی اکنون این سایه از من است
و تو چه خام خیالانه به آفتاب می نگری
بی آن که بدانی به زودی غروب برای پس گرفتن عاریه اش به نزد تو می آید
و در آن لحظه است که سایه تو بزرگوارانه در زیر پای من قد علم می کند
و هیچ کس جز ما نمی داند که این سایه از من نیست
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 23:16  توسط ابراهیم
|
